تبليغاتX
ساغرانه

ساغرانه

تو طلوع سحرگاه عشقي چشم هاي ترا مي شناسم

سلام

امروز اومدم آپ کنم گفتم یه خورده متحول باشم

حالا چه جوری؟؟؟

خودت ببین

 

اگر بر روی عکس بالا کلیک کنید به سایتی که به صورت مستقیم این لامپ را نشان میدهد هدایت میشوید

این سایت اسنوپ هم سایت بسیارجالبی است . عکسی که در بالا میبینید مربوط به یک لامپ است که در یک ایستگاه آتشنشانی نصب شده است و از سال ۱۹۰۱ یک تا کنون روشن است. در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است که این لامپ به جز ۲ باری که آنهم در اثر قطع برق خاموش شده است همیشه در تمام طول این ۱۰۶ سال :!: روشن بوده است .

 

لامپ مذبور توسط دنیس برنال پیشرو و مالک برق رسانی به لیورمور در سال ۱۹۰۱ هدیه داده شده است.این لامپ ۵ سال قبل از زلزله بزرگ سانفرانسیسکو در سال ۱۹۰۶ روشنی بخش دفتر پلیس شهر و نیز ایستگاه آتشنشانی بوده است . این لامپ ا کنون وقایع بسیاری را شاهد بوده و حتی جابجا هم شده است ، در طول حیات آن حتی عده ای به عنوان یک طلسم به آن اعتقاد پیدا کرده اند.

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت 18:58  توسط خان دایی جون  | 

كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟

خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.

كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.

كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.


كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."



كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.


كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :

خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.


خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد
ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:0  توسط خان دایی جون  | 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 19:23  توسط خان دایی جون  | 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد»

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 19:16  توسط خان دایی جون  | 

یك شب در فرودگاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود. زن، برای اینكه یك جوری این وقت را پر كند به كتابفروشی فرودگاه رفت كتابی گرفت، سپس پاكتی كلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست. زن غرق مطالعه بود كه ناگاه متوجه مردی شد كه در كنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی یكی دوتا از كلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن كرد. زن برای اینكه مشكل و ناراحتی پیش نیاید چیزی نگفت و اصلاً به روی خود نیاورد و همچنان كه به مطالعه كتاب ادامه میداد هراز چندگاهی كلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد. زن به ساعتش نگاهی انداخت و درهمین حال متوجه شد كه "دزد" بی چشم و رو پاكت كلوچه اش را تقریباً خالی كرده است. هرچه می گذشت زن خشمگین تر می شد. با خود اندیشید كه اگر من آدم خوبی نبودم بی هیچ شك و تردیدی چشمش را كبود كرده بودم. با هر كلوچه ای كه زن از توی پاكت برمی داشت مرد نیز بر میداشت. وقتی كه فقط یك كلوچه در داخل پاكت مانده بود زن ماند كه چه كند كه ناگهان متوجه شد آن مرد در حالی كه لبخندی بر چهره اش نقش بسته بود آخرین كلوچه را ازپاكت برداشت و آن را نصف كرد و در حالی كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز می كرد نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد.

 زن با عصبانیت نصف كلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : اوه، این مرد نه تنها دیوانه است بلكه بسیار بی ادب هم تشریف دارد. عجب آدمی ! حتی یك تشكر خشك و خالی هم نكرد. این زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه این چنین آزرده خاطر شده باشد به همین دلیل وقتی كه پرواز او را اعلام كردند از ته دل نفس راحتی كشید، وسایلش را جمع كرد و بی آنكه حتی نیم نگاهی به دزد نمك نشناس بیفكند راه خود را گرفت و رفت. زن سوار هواپیما شد و در صندلیش جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند. دستش را كه توی كیفش برد، متوجه شد در كیفش چیز دیگری غیر از كتاب هم هست. آن را به بیرون آورد، آنچه كه او در جلوی چشمانش دید، پاكت كلوچه سربسته ای بود كه یكی دو ساعت پیش خریده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 21:44  توسط خان دایی جون  | 

مطالب قدیمی‌تر