| خان دایی جون | X | |
![]() | ||
| لوگوی دوستان | ||
![]() ![]() ![]() ![]() | ||
تو طلوع سحرگاه عشقی
شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است "
حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ، با يک بطري پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ، نگاه مي کند و در حسرت نفس هاي از دست رفته ، به آرامي اشک مي ريزد . ... تمام تمناي من اما سر برآوردن از اين گور است تا بگويم هنوز بيدارم... سر از اين عشق بر نمي دارم ... خواهد آمد شب شراب و هوس داغي بوسه ها و حرم نفس يک نگاه پر از اميد و هنوز شب آغوش ما و کنج قفس ...