تبليغاتX
ساغرانه

ساغرانه

تو طلوع سحرگاه عشقي چشم هاي ترا مي شناسم

شراب خواستم...

گفت : " ممنوع است "

آغوش خواستم...

گفت : " ممنوع است"

بوسه خواستم...

گفت : " ممنوع است "

نگاه خواستم...

گفت: " ممنوع است "

نفس خواستم...

گفت : " ممنوع است "

...

حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،

با يک بطري پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد  با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را

و

چه ناسزاوار

عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،

نگاه مي کند و

در حسرت نفس هاي از دست رفته ،

به آرامي اشک مي ريزد .

...

تمام تمناي من اما

سر برآوردن از اين گور است

تا بگويم هنوز بيدارم...

سر از اين عشق بر نمي دارم

...

خواهد آمد شب شراب و هوس

داغي بوسه ها و حرم نفس

يک نگاه پر از اميد و هنوز

شب آغوش ما و کنج قفس

...

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 19:26  توسط خان دایی جون  |