تبليغاتX
ساغرانه

ساغرانه

تو طلوع سحرگاه عشقي چشم هاي ترا مي شناسم

براي لمس تن عشق کسي بايد باشه بايد که سر خستگي هاتو به روي سينه بگيره 

براي دلواپسي هات واسه سادگيت بميره

حرف تنهايي ، قديمي اما تلخ و سينه سوزه

اولين و آخرين حرف ، حرف هر روز و هنوزه تنهايي شايد يه راهه راهيه تا بي نهايت

 قصه ي هميشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت

 اما تو اين راه ، که همراه جز هجوم خار و خس نيست

کسي شايد باشه شايد کسي که دستاش قفس نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 20:17  توسط خان دایی جون  | 

جالبه :

از سوسک مي ترسيم

     از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم

 از عنکبوت ميترسيم

      از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم

       از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم

از سرما خوردگي ميترسيم

       از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم

از شکستن ليوان ميترسيم

        از شکستن دل ادما نميترسيم

از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم

        از خيانت کردن خودمون نميترسيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 21:20  توسط خان دایی جون  | 

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
 
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
 
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
 
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
 
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
 
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
 
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
 
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
 
 

خوابي رو ببين که آرزوشو داري
 
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
 
اوني باش که دلت مي خواد باشي
 
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
 
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
 
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
 
اونقدر تجربه که قويت کنه
 
اونقدر غم که انسان نگهت داره
 
و اونقدر اميد که شادت کنه
 
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
 
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
 
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
 
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
 
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
 
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
 
يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه
 
سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...
 
مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
 
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 10:5  توسط خان دایی جون  |